عماد الدين حسن بن علي الطبري
178
مناقب الطاهرين ( فارسي )
باشد . على عليه السّلام در پيش وى بايستاد و گفت : يا عمرو ، ما شنيديم كه تو گفتى هيچكس نباشد كه از من سه كار طلب كند الّا كه مقضىّ باشد هر سه ، و الّا به ضرورت البتّه يكى مقضى باشد . عمرو گفت : آن چيست ؟ گفت : اوّل آنكه اسلام آورى . عمرو گفت : اين هرگز نباشد . على ( ع ) گفت : دوم آنكه ما را با اين قوم رها كنى و به روى . عمرو گفت : اين نكنم تا زنان قريش پس چرخ خود بگويند كه عمرو از علىّ بن ابى طالب بگريخت . گفت : سوم آنكه پياده شوى تا محاربت كنيم . عمرو گفت : من ندانستم كه هرگز با من كسى اين خطاب تواند كرد . امّا ميان من و پدر تو ابو طالب صداقتى بود . من نخواهم كه تو را بكشم . على ( ع ) گفت : من مىخواهم كه تو را بكشم . عمرو در خشم رفت و پياده شد و تازيانه زد اسب را و از خود دور گردانيد و در حرب درآمدند . گردى برآمد و غبارى ميان ايشان ، من هيچ او را نديدم ، الّا كه امير المؤمنين على عليه السّلام تكبير بكرد . معلوم شد كه عمرو را بكشت . چون وى كشته شد ، ياران وى جمله روى به گريز نهادند . نوفل بن عبد اللّه در خندق افتاد . و لشكر اسلام را قوّتى پديد آمد . و خداى تعالى خوفى در دل ايشان انداخت . و مسلمانان سنگها به نوفل انداختند . نوفل گفت : يا امير المؤمنين ، تو درآى . آن حضرت به خندق فرو رفت و با وى برآويخت تا به دوزخش رسانيد . و از آنجا بيرون آمد و در قفاى هبيره برفت . تيغ وى در قربوس زين افتاد و درعش بيفتاد و بگريخت . و عكرمة بن ابى جهل و ضرار بن الخطّاب نيز بگريختند . محمّد بن اسحاق گويد كه : چون على عليه السّلام عمرو را بكشت ، هيچكس از اسلام در مدينه نماند الّا كه بوسه بر دست و پاى آن حضرت مىدادند و زنان و كودكان در مدينه دعا مىكردند . تا عمر گفت : يا على ،